تبليغاتX
خانه ی دوست کجاست
 

بگو كجاست؟

 

اي مرغ آفتاب!

زنداني ديار شب جاودانيم

يك روز، از دريچه زندان من بتاب

***

مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت

بي وحشت از تبر

در دامن نسيم سحر غنچه واكنم

با دست هاي بر شده تا آسمان پاك

خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم

گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند

سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند

اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم

***

اي مرغ آفتاب!

از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد

دست نسيم با تن من آشنا نشد

گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار

وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار

وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار

***

اي مرغ آفتاب!

با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد،

آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد،

گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم

تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟

با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور

شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم.

من بي قرار و تشنه ي پروازم

تا خود كجا رسم به هر آوازم...

***

اما بگو كجاست؟

آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود

يك دم به كام دل

اشكي توان فشاند

شعری توان سرود؟

|+| نوشته شده توسط جاودانی مهر در شنبه 27 بهمن1386  |
 
 

 

كوچه

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم/

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم/

 شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم/

 شدم آن عاشق ديوانه كه بودم/

 در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد/

 باغ صد خاطره خنديد/

 عطر صد خاطره پيچيد/

 يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم/

 پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم/

 ساعتي بر لب آن جوي نشستيم/

 تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت/

 من همه محو تماشاي نگاهت/

 آسمان صاف و شب آرام/

 بخت خندان و زمان رام/

 خوشه ماه فرو ريخته در آب/

 شاخه ها دست بر آورده به مهتاب/

 شب و صحرا و گل و سنگ/

 همه دل داده به آواز شباهنگ/

 يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن/

 لحظه اي چند بر اين آب نظر كن/

 آب آيينه عشق گذران است/

 تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است/

 باش فردا كه دلت با دگران است/

 تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن/

 با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم/

 سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم/

 روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد/

 چون كبوتر لب بام تو نشستم/

 تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم/

 بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم/

 تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم/

 حذر از عشق ندانم/

 سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم/

 اشكي از شاخه فرو ريخت/

 مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت/

 اشك در چشم تو لرزيد/

 ماه بر عشق تو خنديد/

 يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم/

 پاي دردامن اندوه كشيدم/

 نگسستم نرميدم/

 رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم/

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم/

 نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم/

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم/      

|+| نوشته شده توسط جاودانی مهر در دوشنبه 8 بهمن1386  |
 
 

عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش


اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم

به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور

به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور


به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري

که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري

 
به همان زل زدن از فاصله دور به هم

يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم


به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو

به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو


به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت

به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت


شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است


در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است


یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش

می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش 


آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده 


در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است


یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش 


رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است 


آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟


اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟ 


حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش


آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود 


اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

و تماشاگه این خیل تماشا شده است


آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

|+| نوشته شده توسط جاودانی مهر در یکشنبه 7 بهمن1386  |
 

 خا نه ي دوست كجاست

 

در فلق بود كه پرسيد سوار

 

آسمان مكثي كرد

 

رهگذر شاخه ي نوري كه به لب داشت، بخشيد به تاريكي شنها

 

و به انگشت نشان داد سپيداري

 

مانده به درخت

 

كوچه باغيست كه از باغ خدا سبز تر است

 

ودر آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبيست

 

تا ته كوچه مي روي پشت بلوغ،سر به در ميارد

 

پس به سمت  گل تنهايي مي پيچي

 

دو قدم مانده به گل

 

پاي فواره هاي جاويد اساطير زمين مي ماني

 

و تو را ترسي شفاف فرا مي گيرد

 

در صميميت سيال فضا خش خشي مي  شنوي

 

كودكي مي بيني

 

رفته از كاج بلندي بالا،جوجه بر دارد از لانه ي بلند نور

 

و از او مي پرسي

 

خانه ي دوست كجاست.

 

 

زندگی  :

 

زندگي ترك تدريجي چيزهايي ست كه از مجموع آنها خود زندگي تشكيل مي شود

زندگي همچون شمعي است كه كبريت روشن كردنش اختيار است .

ما به اختيار خود به شمع زندگي آتش مي زنيم و پروانه ها را به دور آن جمع

 مي كنيم و غافليم از اينكه آن نور و گرما دارد پيوسته اما آرام پارافين وجودمان

 را آب مي كند

 

 

شب تاريك

 

در يك شب تاريك  كه صدايي به صدايي نمي آميخت

 

 و كسي كس را نمي ديد از ره نزديك

 

يك نفر از صخره هاي كوه رفت بالا

 

و به انگشتان خون آلود كند نقشي را و از آن پس نديدش هيچ كس ديگر

 

باران شسته رنگ خوني را كه از زخم تنش جوشيد

 

و از ميان برداشت توفان نقش هايي

 

كه به جا مانده از كف پاهايش

 

گر نشان از هر كه پرسي باز

 

بر نخواهد آمد آوايش

 

هيچ كس از راه نمي آمد تا خبر آرد از آن رنگي كه در حال شكفتن بود

 

كوه سنگين سر گردان خونسرد

 

باد مي آمد ولي خاموش

 

ابر پر مي زد ولي آرام

 

ليك آن ناخن هاي دست آشناي راز

 

 رفت تا بر روي تخته سنگ كار كندن را كند آغاز

 

ابر  غريد كوه را لرزاند

 

و روشن كرد آن سنگ را كه حك شد روي آن در لحظه كوتاه

 

پيكر نقشي كه بايد جاويدان مي ماند

 

امشب باد و باران هر  دو مي كوبند

 

باد خواهد كند سنگ را از جاي

 

باران خواهد نقش را از سنگ فروشويد

 

هر دو مي كوشند مي خروشند

 

ليك سنگ بي محابا در ستيغ كوه

 

به جا مانده استوار ،انگار با زنجير پولادين

 

سال ها آن را نفرسوده ست

 

كوشش هر چيز بيهوده ست

 

كوه اگر بر خويشتن پيچد

 

سنگ همچنان  خونسرد بر جا مي ماند

 

و نمي فرسايد آن نقشي را كه رويش كند در يك فرصت باريك

 

يك نفر كز صخره هاي كوه رفت بالا در يك شب

 

بر خلاف سخن شکسپیر    :

اگر  خوبي ها زياد شود    ، نادان فكر بد  مي كند

 

 

چه زود پر كشيدي...

 

نمي دانم راه رسيدن به تو از كدام سوست؟

 

نمي دانم اگر به آسمان پرواز كنم

 

 فرشته ها نشاني تو را به من مي دهند؟

 

دلم برايت تنگ شده است

 

چه زود پر كشيدي ...

 

اي كاش پايان تمام غم ها با تو بودن بود

 

اي كاش تمام وقتها با تو بودن بود

 

اي كاش تمام لبها نام تو را تكرار مي كردند

 

اي كاش عشق تمام آدم ها تو بودي

 

و اي كاش پايان همه ي سفر ها تو بودي

 

دريغا كه چه زود پر كشيدي.......

 

 

عشق يا هوس؟

 

كاش الهه ي عشق بيايد

 

 و به مردم عشق بياموزد

 

بياموزد كه در حصار اين دنيا

 

نمي توان عاشق شد،

 

مگر بي هوس

 

 

معناي عشق

 

 

از پرنده ي آسمان پرسيدم:عشق چيست؟

 

پاسخم داد:رهايي

 

از پرنده ي شب پرسيدم،

 

به من گفت: تنهايي

 

از گل سرخ پرسيدم،

 

گفت: نمي دانم

 

و اگر از من بپرسي،

 

خواهم گفت: احساس بين من و تو

 

وتو چه گويي؟

 

 

بغض....

 

 

مي خواهم همگام با سايه ي تنهايم

 

در خيال باراني ات قدم بزنم

 

و چتر شكسته ي بغضم را بگشايم

 

مي خواهم شاعر لحظه هاي سرخ باشم

 

و غزل غزل گريه كنم

 

مي خواهم در امتداد خورشيد از تو بگويم

 

از تو كه طراوت شقايقهاي قلبم خواهي بود

 

مسافر...

 

 

مسافر صفحه ي كاغذي روياي من

 

اينجا ديرگاهيست بغض ترانه ها

 

با صداي قدم هاي تنهايي شكسته مي شود

 

ودلواپسي همانند عطري خوشبو

 

بر سراسر وجودم پاشيده مي شود

 

چشمهاي من فقط به نم نم باران سلام مي كند. مسافر،

 

سهم من وتو از ايوانهاي بي فانوس،

 

شمردن ثانيه ها براي

 

به تماشا نشستن جشن پر شكوه ستاره هاست.

 

 

شعر تازه ي مرا...

 

 

دوباره قلم بدست گرفته ام

 

تا برايت بنويسم از در ياي دلواپسي انتظار،

 

از اينكه در انتهاي جاده ي غربت،

 

در آخرين آشيانه ي پرستوي مهاجر نشسته ام

 

و نگاهم به قدم هاييست كه خواهد آمد

 

بخوان،

 

بيشتر بخوان شعرهاي تازه ي مرا....

 

 

شايد ديگر تنهايم نگذاري.....

 

 

بگذار بي ادعا اقرار كنم

 

دلم برايت تنگ مي شود

 

وقتي نيستي دل تنگيهايم را قاب مي كنم

 

لحظه لحظه غروبي را كه دل تنگ تو

 

 وچشمان باراني ات مي شوم

 

قاب مي كنم تا وقتي آمدي نشانت دهم كه

 

شايد دگر تنهايم نگذاري.....

 

 

خدایا چقدر تفاوت.....

 

 

زن در حالی که چادر مشکی را لای دندانهایش نگه داشته بود.پاکتهای خریدش را روی زمین گذاشت

و چادر را روی سرش مرتب کرد.چون شوهرش دوست نداشت حتی یک تار مویش را نا محرم ببیند

زن برای رسیدن به خانه عجله کرد. می ترسید ناهارش بسوزد. آخه شوهرش قورمه سبزی خیلی 

دوست داشت.چند خیابان آن طرف تر مرد در رستوران در کنار زنی با موهای رنگ شده و خنده های 

شیطانی نشسته بود. زن بی آنکه از موضوع خبر داشته باشد. پشت پنجره در انتظارش برای سلامتی

و موفقیت مرد زندگی اش دعا می کرد.

 بغضی سنگین گلوم رو گرفته. نمی دونم چی بگم. آخه چی می تونم

بگم؟فقط می خوام بگم که خدایا چقدر تفاوت........

مگر این نجیب زاده چه بود تقصیرش

که این چنین رقم خورد تقدیرش

 

|+| نوشته شده توسط جاودانی مهر در چهارشنبه 3 بهمن1386  |
 

 

|+| نوشته شده توسط جاودانی مهر در چهارشنبه 3 بهمن1386  |
 about love

   In the name of God

                      First of all I want to give you an advice about Love we should remember a word such a love it isn’t describable but in a short phrase or sentence it is .we can just point to a summery of it. if you look around yourself and you see every thing beautiful even death you should be aware that the signs of love shine in you . You can see the people's problems even better than themselves. In it One thing climbed your feeling and reach to its climax that is Kindness. It is very important for you to scale all your actions by it and submit them out . your promises never see the empty color ,you see yourself obliged to fulfill your promises ,though it is a very token promise. The lie has no place in you ,it is very unfortunate and it should move in to another. Music can influence you very much more than the courage of to being alive. Day by day you and it become closer friend and it will be mixed to your blood ,your thought and finally it will be mixed to your inseparable part of your body that is soul The love day after day will need to a big space ,the space that is as big as the heart. It is grows like grasses, like trees but it will never see the color of death and adultness. It has a long life and every day that is passing ,it will be more younger than before. If you take its hand it will call you out of darkness into his powerful brightness .If you want ,it could do every thing that you do need even being with itself forever. Each paragraph that we write about it,will open a new window that if you pay attention you can hear its voice that it says I love you , I can live without you , I am crazy about you

|+| نوشته شده توسط جاودانی مهر در شنبه 29 دی1386  |
 عاشق یا ...
 

عاشق یا ....

در کشمکش بین عقل و احساس آموختم که آقلانه عاشق بشم

عشق:

یک زندگی همراه با عشق ممکنه سختیهایی داشته باشه اما یک زندگی بدون عشق مثل باغچه ی بدون گل می مونه.همه چیز آموختنیه الا عشق.

زندگی:

مثه جاده ی چالوس هم زیبا وهم پر از مسیرهای سخت و صعب العبور

شانس:

تا زمانی که به اراده ی خودم اعتماد کامل دارم ارزشی برای شانس قاعل نیستم.

دروغ:

صحبت از،یا تظاهر به چیزی که صحت ندارد مثه بارش برف تو چله ی تابستون در جنوب ایران

شاید بعضی چیزها برام مه نباشه و ساده از کنارشون بگذرم ولی دروغ نه.

خطاب به دوست:

ای دوست من اگه قدیس پاکم یا یه علف هرز،دوست دارم مرا فقط به خاطر خودم دوست بداری.

شاید تقصیر خودم بود:

شیسه نزدیکتر از سنگ ندارد خویشی

هر شکستی به کسی می رسد از خویشتن است.

امید:

دیروز رو فراموش، امروز رو کار، فردا امیدوار

شکسپیر:

تا می تونی خوب باش و به همه محبت کن ولی هیچ وقت انتظار محبت نداشته باش.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط جاودانی مهر در جمعه 28 دی1386  |
 مسافر
مسافر

هر سپيده دم تو را مي خواهم

 از پس دلتنگي هايم

 به تو تكيه مي كنم

تويي كه حتي يك دم به من نگريستي

 كه ببيني كيستم

 ز كجا آمدم و به كجا ره مي سپارم

ولي من بازهم تكيه مي كنم

 اين بار نه به تو

 ،بلكه به عشق تو تكيه مي كنم

 اي مسافر........

 

دوستت دارم

بر فراز قله بلند دوست داشتن

 فرياد مي دارم دوستت دارم

تا تو اي نازنين خفته در بيداري

 بداني من تا فتح دوست داشتن

رنجشي سخت و ملامتي سخت تر بر جان گذر داده ام

 و اكنون چشم به سوي تو دوخته ام

 تا شايد بداني اين تلاشم را قدر

 و فقط بنگري به بالا

 

 نگاه :

 پرنده محبوس نگاهم

مدت هاست كه آرزوي پرواز دارد

اما چه كند كه بسته بال است

و افسرده خاطر به اندك فضايي مي انديشد

، تا فقط و فقط

گرفتگي از بالهاي خود برهاند.

 

 

 ساده زيستن :

 ساده زيستن را خيلي دوست دارم آخه دوست ندارم به چيزي كه نيستم و ندارم تظاهر كنم.من ديگه عادت كرده ام به رفتارساده ،توقعات ساده ،خوراك ساده ، و...و مجبورم همه چيزمادي زندگي روخيلي ساده در نظر بگيرم البته، با دوستان ، ساده تقسيم مي كنم.انسان به هر چيزي مي تونه عادت كنه در صورتي كه هدف داشته باشه هر چه بودم و هر چه هستم دوست دارم ديگران مرا فقط به خاطره خودم بخواهند. ساده زيستن را ترجيح ميدهم بر اشرافي زيستن آخه يه اشراف زاده هيچ وقت لذت ساده زيستن رو نميفهمه، نمي تونه زندگي منو ،موقعيت منو ،احساس منو و در نهايت عشق منو درك كنه.ولي خوب گاهي وقتها آدم حسوديشم ميشه آخه آدمه چيكارش ميشه كرد .ما كه هميشه اميدوار هستيم ولي اگه يه روز به اهدافمم نرسيدم هيچ وقت خودم رو سرزنش نمي كنم چون مي دونم كه عامل نرسيدنم به مقصود از بي تلاشيم نبوده بلكه دليلش ...؟؟؟ شايدم يه روز ساده عاشق بشم وهميشه تمام سعيم رو مي كنم اينقدر خوب باشم كه ساده فراموش نشم.ميگم خستتون كه نكردم؟آخه خوده بچه ها خواسته بودن كه از زندگي ساده براشون بگم.

 

 يك احساس فراموش نشدني:

خريدن تمام دسته گلهاي دختر كي كه در سرماي زمستان داشت از سوز سرما به خود مي لرزيدوبهم مي گفت تورو خدا از من بخريد، خيلي سردم شده ،تا حالا يك شاخه ام نفروختم. بهش گفتم همه ي دسته گلهاي تو مال من ،در عوض هر چي پول دارم مال تو،زبونش بند اومده بود ،خوشحالي تو چشماش موج مي زد. سه دسته گل بهم داد و پول رو ازم گرفت و به سرعت رفت آخه طفل معصوم مي ترسيد پشيمون بشم و پول رو ازش پس بگيرم.تو چشام اشك حلقه زده بود،طفلي خيلي سردش شده بود.راستي مي دوني اسم گلها چي بود؟ يك دسته گل مريم كه نشونه ي دوستيه ،يك دسته گل نرگس كه نشونه ي محبته و يك دسته گل رز. خوب حالا اگه گفتي گل رز نشونه ي چيه؟ ......

 

 بهترين عشق :

 اتصال ضمير خودآگاه نسبت به معشوق در جهت رسيدن به عشقي آسماني .

رويا:

آدم نبايد هميشه به حرف دلش گوش بده. اينطوري بهتره.آرزوي محال نبايد داشت. حتي روياي آدم هم بايد در حد خود آدم باشه.

 

طعم چاي :

 چقدر خوب مي شد اگه آدمها تو زندگي به جاي فنجان چاي(كارهاي روزانه)به طعم چاي (زندگي)اهميت بدن واز خوردن چاي لذت ببرند

 

 اشكال عشق مي دوني چيه؟

درست موقعي دلبسته مي شي كه نبايد بشي.

 فكربد:

 اگه بهش فكر كنم،هزارتا مشكل دارم،ولي اگه فراموشش كنم يك مشكل

 بهترين احساس:

 سرشار از احساس باشم ولي احساساتي نشم.

 تنبلي:

 آدم رو خيال پرست بار مياره

آدم خودساخته:

 سرنوشت رو مغلوب خودش مي كنه

محبت :

 برا رسيدن به راز محبت مي بايست فرسنگها فاصله رو طي كرد

موفقيت :

فرمولي براش ندارم اما فرمول شكست رو خوب به خاطر سپردم ،به موقش در جهت عكس ازش استفاده مي كنم.

|+| نوشته شده توسط جاودانی مهر در جمعه 28 دی1386  |
 
سلام

یاور همیشگی

ناباورانه عشق را از زندگیمان جدا ساختی و دوست داشتن را فراتر

از آن بر باورمان نشاندی

امید است با شمع وجودتان ویرانه ما را نورانی فرمایید

|+| نوشته شده توسط جاودانی مهر در جمعه 21 دی1386  |
 
 
بالا